تبليغاتX
.•*..*•.Space Girl.•*..*•.

ღ تقدیم به عشقم رضــــا ღ

 

ســــــــــلام...

من فکـــــر کنم این بلاگفا با من مشکل داره!! تا تصمیم میگرفتم up کنمComputer، کلا" صفحه ش بالا نمیومد!

 

 

امروز وقتی دلتنگ لحظه های نبودنت، بودم...
وقتی لبریز شده بودم از نبودنهای بی دلیل این روزها
بی آنکه بدانی، من این روزها
... هیچ نمی فهمم از سه نقطه ها و سکوت و بی صداییت!
بی آنکه بدانی،
من وجودت را در همان نگاه اول و همان سلام اول متوقف کرده ام
آخر تمام وجودت میان یک سلام و خداحافظ جای گرفته است!
پس من به همان سلام بسنده می کنم
تا هیچ گاه پایانی در کار نباشد!
براستی، ما چه ساده به هم پیوند زدیم ثانیه هامان را
به سادگی...
من ناباورانه به باور بودنت رسیده ام...
"تو باور لحظه های من شده ای"

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 0:26 توسط *~ღ M@RY@M ღ~* |

 

سلام...

این عکس رو رضـــــا واسم درست کرده...

رضــــــا جونم، مرســـــــــــــی عشقم...

 

 

دل من روي زمينه دل تو تو آسمونه
انقدر دوست دارم من كه فقط خدا ميدونه
بيا يه عهدي ببنديم ببينيم كدوم يك از ما
تا ته جاده ي دنيا بر سر عهدش ميمونه
بعضي قلبا بي ستارن يه ستاره هم ندارن
شايدم ستاره هاشون مث ما تو كهكشونه
برجاي غرور بلندن كه دارن به ما مي خندن
كاش با هم بريم يه جا كه بر خلاف شهرمونه
يادمه پرسيدم از تو كه مي شه با هم بمونيم؟
گفتي اين كه دست ما نيست بذارش پاي زمونه
چه بباري چه بتابي چه بخندي چه بخوابي
عزيزم چه فرقي داره واسه اون كه شد ديوونه
نكنه بري يه روزي با يه قايق از كنارم
واسه ي دلم نذاري نه اشاره نه نشونه
مي دونم يه جاي اين عشق خستگي كار مي ده دستت
مرغ عشقمون رو آخر مي كني بي آشيونه
من نمي دونم چي ميشه نمي شه بگذرم از تو
شايد اون موقع ببارم تا شايد بياي به خونه
خلاصه فقط مي خواستم قصمون رو گفته باشم
مي دونم كه آخر عشق با خداي مهربونه
دل من فكراشو كرده كه صبور و باوفا شه
كاش دل تو هم صبور شه اين روزا اگر بتونه
ديگه حرفي نيست عزيزم بجز اشكي كه ميريزم
 
 
 
+ نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 22:35 توسط *~ღ M@RY@M ღ~* |
 

ســـلام...   

امروز به این نتایج رسیدم که ...

 چرا من هر وقت ناراحتم میام سراغ وبلاگ و up می کنم؟!

ما روزهای خوش هم زیاد داریم    مثه الان که من خیلــــــــی خوشحالم... Flower

بالاخره تو کله م فرو کردم     که اگه جنبه های مثبت زندگی رو ببینم خیلی راحت تر میشه زندگی کرد...

کلا" خسته نباشم!

 

                                  I Love U ReZa

 

به او بگوئید...

بگوئید که من...

تا ابد در کنارش می مانم...

به او بگوئید که  همیشه به یادش هستم...

به او بگوئید که فقط او را می پرستم...

به او بگوئید که بدون حضورش من هم نخواهم ماند...

به او بگوئید که تمام خاطراتم با یاد اوست...

به او بگوئید که روزی دستانم را به دستانش می رسانم...

به او بگوئید که تمام آن شبهای بارانی را فدای چشمانش می کنم...

به او بگوئید که قلبم فقط به عشق و یادش می تپد...

به او بگوئید...بگوئید که اسیر برق نگاهش شده ام...

آری به او بگوئید...

بگوئید که...عاشق شده ام...

و تنها او را دوست می دارم

 

پ.ن۱: لازم نیس بگین، خودم گفتم!!!

پ.ن۲: ترس از عشق، ترس از زندگی است، آنان که از عشق می گريزند، مردگانی بيش نيستند.(برتراند راسل)

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 16:50 توسط *~ღ M@RY@M ღ~* |
 

 

 

دخترک قلم رو در دستانش مي گيره:

نقطه، سر خط

.

.

.

راستی چی ميخواد بنويسه؟ خودش هم نميدونه!

چشماش رو بر هم ميذاره تا شايد بتونه واژه ها رو يک جا جمع کنه و قصه ای از تموم غصه هاش رو به

روی کاغذ بياره... اما انگار کلمات هم اون رو با غصه هاش تنها گذاشتن! 

خوب که فکر ميکنه يادش مياد چند وقت پيش... و شروع داستانی تکراری!

داستانی تکراری تر از اونی که حتی بخواد در قالب جملاتی از جنس کاغذ بيانش کنه!

همون قصه ی هميشگيه عشق و دوری که تا حالا از زبون همه شنیده...

با ياد آوری این عشق باز هم قطرات درشت اشک مهمون گونه هاش ميشن... دلش برای خودش

ميسوزه!!!... برای تنهاييه خودش و بی وفایی بقیه!

هميشه از خدا ميخواست که يه عشق واقعی بهش هديه بده، و خدا هم اين کار رو کرده بود. درسته که

 همه چی خیلی زود عوض شد اما به جای اون کلی خاطره برای دخترک به يادگار گذاشت!

حالا فقط يه دفتر خاطرات از اون روزای خوب باقی مونده. دفتر خاطراتی که با هر بار دلتنگيه دخترک يکی از صفحات سفيدش سياه ميشه!

يه دفتر خاطره با يه دنيا دلتنگی که اون رو تبديل به يک کلبه ی متروک کرده... کلبه ای که تنها پناه دخترک به هنگام گريه های بی صدای اونه... کلبه ای که هر کس با ديدنش ميتونه اوج ويرانيه دل دخترک رو درک کنه!... کلبه ای از جنس اشک... کلبه ای از جنس حسرت...

کـــی میدونه این دخترک کیه...؟!

 

پ.ن۱: اگه یه وقت یکی این طرفا دیدش، راجع به من بهش بگه... یادت هست که اینا رو واسه تو نوشته؟! بهش بگه نشون به اون نشون که یه روز گرم تابستونی مثه دیوونه ها عاشق پسری به اسم رضـــا شد!

پ.ن۲: دلم دریا میخواد!

پ.ن۳: اسم این نوشته ها رو بذارم دست نوشته یـــا دل نوشته؟!!

 

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 12:50 توسط *~ღ M@RY@M ღ~* |
 

تقدیم به عشقم... تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

 

         

 

                                    وقــتی میشی نیــــاز من اگه نباشی پیش من

                                    اشکـــــای چشمــامو ببین که میریزه به پای تو

                                    همـیشـــــه بی قرارمـو دلواپس نـگـــــــــــاه تو

                                    تمــوم هستی منی بـمـــون همیشه پیش من

                                    حالا که عـاشــــــق توام نذار که بی تـاب بمونم

                                    لا لایــی شــــبام تویی نذار که بی خواب بمونم

                                    دارم برات شــعر میخونم تا تو به یــــــادم بمونی

                                    فقط یه چیز ازت میخوام همیشه عاشق بمونی

                                    دوست دارم خیلــی کمه ولی جز این چیزی نبود

                                    واژه ها رو ولش کنیم عشقـــــمـو از چشام بخون

 

پ.ن۱: همه چی آرومه... من چقد خوشحالم!

پ.ن۲: بنویس با خط الماس، رو تن نازک شیشه، که بدون نور چشمات شب من سحر نمیشه... 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 21:30 توسط *~ღ M@RY@M ღ~* |
 

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم که چرا رفتی
نمی دانم چرا شاید خطا کردم
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
دانم کجا تا کی برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام
برگرد...
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بین اشک و حسرتو تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
 
 
 
پ.ن۱: امشب، شبی بارونی و طوفانی... شبی ساکت و تاریک و سرد... کاش بشه امشب رو از توی تقویم خاطره ها حذف کرد! تو نیستی، جات خالیه... صدای نفسات نمیاد. سکوت وحشتناکیه...
 
پ.ن۲: خدایا صبرمو زیاد کن...
 
پ.ن۳: ... و سکوت!
 
 
 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 22:26 توسط *~ღ M@RY@M ღ~* |
 

من دیوونه رو باش که شکستم با شکست تو
تو چه مردابی افتادم یه عمره با دو دست تو
من دیوونه رو باش که واسه تو گریه می کردم
تو رو باش که نفهمیدی تو شعرم گم شده دردم
من دیوونه رو باش که به پای چشم تو سوختم
ولی بعد یه کم بازی تو با من بد شدی کم کم
من دیوونه رو باش که واسه عهدت قسم خوردم
باهات موندم، باهات ساختم، واست سوختم، ‌واست مردم
من دیوونه رو باش که به اخمای تو خندیدم
همش یک گل تو باغچم بود اونم آخر واست چیدم
من دیوونه رو باش که به خوبیم عادتت دادم
شکستی قلبمو اما ندیدی رنگ فریادم
من دیوونه رو باش که واست روزامو سوزوندم
خوشی رو تو خودم کشتم، ولی با چشم تو موندم
من دیوونه رو باش که کشیدم ناز چشماتو
چه قد تلخه بدون تو، چه قدر سخته برام بی تو
من دیوونه رو باش که خیال کردم تو مجنونی
تو حتی اسم مجنونم، نه آوردی،‌ نه می دونی
من دیوونه رو باش که واست خوندم چه قد ساده
تو حرف عاشقونم رو شنیدی، حاضر آماده
من دیوونه رو باش که نشستم منتظر، ‌رسوا
زدی تو زیر قولاتو، گذاشتی باز منو تنها
منو باش که با یه آهنگ می خواستم مهربونترشم
زدی تیر و توی قلبم، نداشتی حوصله بازم!

 

پ.ن۱: اینجانب مریم (!!!) به قولم عمل کردم، حتی زودتر از اون چیزی که فکر میکردم شرایط رو مثه قبل کردم... حتی بهتر از قبل!

پ.ن۲: پرستو ها چرا پرواز کردین؟ جدایی راشما آغاز کردین! جدایی،بی وفایی،قهر و دوری... همه باشند گناه آشنایی!

پ.ن۳: متاسفم... همین و بس!

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 14:40 توسط *~ღ M@RY@M ღ~* |
 

تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نمي دانم
تو مثل شمعداني ها پر از رازي و زيبايي
و من در پيش چشمان تو مشتي خاك گلدانم
تو درياي تريني آبي و آرام و بي پايان
و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم
تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف
و من در آرزوي قطره هاي پاك بارانم
نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته
به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم
تو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشار
و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسي قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت ديدار چشمت رو به پايانم
تو مثل مرهمي بر بال بي جان كبوتر
و من هم يك كبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب كنار لحظه هاي بي قرار من
ببين با تو چه رويايي ست رنگ شوق چشمانم
شبي يك شاخه مریم به دست تو دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فكر خواب گلهايي كه يك شب باد ويران كرد
و من خواب ترا مي بينم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه اي هستي كه باران تازه مي گيرد
و من مرغي كه از عشقت فقط بي تاب و حيرانم
تو مي آيي و من گل مي دهم در سايه چشمت
و بعد از تو منم با غصه هاي قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشكي كه از يك ابر مي بارد
و من تنها ترين مریم ِ رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر كرده
و شايد يك مه كمرنگ از شعري كه مي خوانم
تمام آرزوهايم زماني سبز ميگردد
كه تو يك شب بگويي، دوستم داري تو، مي دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش درياست
و من امشب قسم خوردم ترا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توي اين دنياي پر غوغاست
قدم بگذار روي كوچه هاي قلب ويرانم
بدون تو شبي تنها و بي فانوس خواهم مرد
دعا كن بعد ديدار تو باشد وقت پايانم

 

پ.ن۱: همه چی داغون شده!! من نمیذارم هیچ شرایطی باعث بشه که ما از هم دور بشیم. حتی این شرایط لعنتی که تو خوابم نمیدیدم اینجوری بشه! خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.comخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.comخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com

پ.ن۲: اینجانب مریم! در حضور همه بهت قول میدم رضا که شرایط رو خیلیییییییییی زوووووووود مثه قبل کنم... ما که به صبر کردن عادت داریم!

پ.ن۳: حافظ کنار عکس تو، من باز نیت میکنم... انگار حافظ با من و من با تو صحبت میکنم...

 فال شماره ۲۰۶ "لب ساقی": بی طاقتی، چیزی را که میخواستی برایت جور نشده. صبر داشته باش هر کاری به موقع خود انجام میشود. همیشه بعد از سیاهی شب، سپیدی صبح است. به زودی این مشکلات بر طرف میشود.

پ.ن۴: تو رو خداااااااااا دعا کنین!خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.comخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 16:39 توسط *~ღ M@RY@M ღ~* |
 

شاکی پرونده سلام! درسته من متهمم...

حتی برای متهم شدن پیش تو هم کمم

چه ذوقی کردم شنیدم گفتی شکایت میکنی!

اما دلم گرفت که گفتی منو اذیت میکنی...!

من تورو اذیت میکنم؟... منی که میمیرم برات؟!

منی که تندی میشکنم زیر تولد نگات...

تو حکم من نوشته بود، طبق مواد یک و بیست!

تو روزگار من و تو این کارا عاقلانه نیست...

معلومه عاقلانه نیست، عاشق که عاقل نمیشه!

ولی با این جواب من که حکمی باطل نمیشه...

شاکی محترم! گلم... بگو که زندونیم کنن!

بگو پیشه پای چشات، یک شبه قربونیم کنن

بگو به افتخار تو، بیان منو دار بزنن 

علت دیوونگیمو، تو کوچه ها جار بزنن

بگو که از رو قصه مون کلی لالایی بسازن

عکسای زیبا رو ولی اینجا و اونجا نندازن

آخه حسودی میکنم، بفهمن این رازو همه

فردا تقلب کنن از جنون این متهمه!

شاکی من، قانون میگه: به هر کی رو کنه جنون

چون قانون رو نمیشناسه، دیگه نه تنبیه و نه اون!

متهمت اما میخواست شامل این بندا نشه!

به خاطر همین داره، بارای عقلو میکشه!

نشسته تنها، این گوشه بدون حامی و وکیل

کلی خوشش اومده از عشق تو و جرم و دلیل!

خوب میدونه اگه وکیل ببنده این پرونده رو

می چینه از لبای تو گلای سرخ خنده رو

درسته که عاشقتم اما مگه من دیوونه ام...

خنده رو از تو بگیرم، چون بی چشات نمیتونم؟!

خلاصه که... شاکی ماه! صاحب پرونده ام

خاطره ی گذشته هام، مالک آینده ی من

متهمت قصدی نداشت، عاشقیشو به دل نگیر

فقط اونو قبول بکن به جرم مجرمی اسیر

فکر نکنی نامه من شده مثل دفاعیه!

شاکی گل! نشون ندی این نامه رو به قاضیه!

نشون بدی اونم میگه به خاطر درد جنون

متهمت گناه داره، بگذر از اتهام اون!

ولی تو این کارو نکن، میخوام اسیری بکشم

تابلوی چشمای تو رو ناز و کویری بکشم

عشق من اشکال نداره، امضا کنم که مریمم؟!

مریم دیوونه ی تو، پاییز و آبان و یه روز؟!

 

پ.ن۱: ما نمی تونیم به دلمون یاد بدیم که نشکنه ولی می تونیم بهش یاد بدیم که اگه شکست لبه تیزش دست اونی که شکسته ش رو نبره!

پ.ن۲: ايمان داشته باش که کوچک ترين محبت از ضعيف ترين حافظه ها پاک نمي شود."ویکتور هوگو"

پ.ن۳: مرا اينگونه باور کن … کمي تنها،کمي بي کس،کمي از يادها رفته… خدا هم ترک ما کرده، خدا دیگر کجا رفته؟! نمیدانم مرا آیا گناهی هست... که از جرمش غریبی و جدایی هست؟!

 

 

+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 18:23 توسط *~ღ M@RY@M ღ~* |

 

 

زندگی پر از سواله می دونم
رسيدن به تو خياله می دونم
تو ميگی يه روزی مال من ميشی
اما موندت محاله مي دونم!
تو ميگی شبا دعامون می کنی
چشمه چاهت زلاله می دونم
توی آسمون سرنوشت ما
ماه کاملم هلاله می دونم
تو ميگی پرنده شيم بريم هوا
غصه ما دو تا باله می دونم
چشم من پر از غم نبودنت
دل تو پر از ملاله می دونم
طاقتم ديگه داره تموم ميشه
صبر تو رو به زواله مي دونم
آره میری و نمی پرسی که اين
دل عاشق در چه حاله می دونم!

 

چه سلامی؟! وقتی شونه هات مدتهاست به علامت نمیدونم بالاست!

چه بهونه ای؟! وقتی تموم بهونه ها رو گرفتی و دیگه بهونه ای واسه گرفتن نمونده!

چه حرفی؟! وقتی تموم حرفاتو زدی و آخرین تیکه ی باقی مونده ی دلم رو هم... بگذریم!

هر کدوم از حرفات و شعرات چندین بار منو پریشون کردن!

ستاره ها رو هم که دیگه حرفشون رو نزن! از همه شون بیزارم!

دیشب مثه شبای بی قراریه همیشگی... عکس تو رو گذاشتم رو به روم،گوش سپردم به صدای بارون پاییزی و چشم دوختم به گوشی!! که شاید چند ساعتی بگذره و تو زنگ بزنی!

یادته دیگه، کار ما از چند ثانیه گذشت و رسید به چند دقیقه و حالا هم باید به امید چند ساعت موند! و برای روزهایی که نمیدونم میخواد چی بشه، باید دعا کرد که به چند روز نکشه! به همین چند ساعت قانع ام!

اما تا صبح منتظر موندم! گفتم شاید چشمهای پاییزیت هنوز هوای خوابیدن نداشته باشه! ولی انگار تو آسوده خاطرتر از همیشه بودی...

به جون تو میمیرم اگه کسی قسمم بده، اولی، دومی، سومی، همش خودتی! بعد نیس یه خبر بگیری ببینی اینی که به زور اسمشو گذاشتن زندگی چه جوریه؟!

اگر مفهوم این سطر های آشفته رو نفهمیدی، حق با توست! اگر تو هم مثل من هنگام نوشتن سرگردون بودی، همین اینجوری مینوشتی!

 

پ.ن۱: عشق معامله بدیست که در آن زندگیت رو به قیمت هیچ می بخشی و آخر هم چیزی به نام اعتماد رو از تو میگیرن!

پ.ن۲: اگه گفتم برو پیش همون.......! از سر عصبانیت یه چی گفتم! ولی تو چرا گفتی، میرم؟!!!

پ.ن۳: به فال حافظ اعتقاد دارم! از غصه نجاتم دادند...فال شماره ۱۷۶: "برای شما دیگر از این بهتر نمیشود،آن چیزهایی که آرزو داشتید برآورده میشود غمها و غصه هایت از بین میرود و به عشق خود خواهی رسید و زندگی موفقی خواهی داشت، تمام اینها به خاطر صبر و تحملی که داشتی، نصیب شما شده است. خدا را شکر کن"

 

حافظ کنار عکس تو من باز نیت میکنم
انگار حافظ با من و من با تو صحبت میکنم
وقت قرار ما گذشت و تو نمیدانم چرا
دارم به این بد قولیت دیریست عادت میکنم
چه ارتباط ساده ای بین من و تقدیر هست
تقدیر ویران میکند من هم مرمت میکنم
در اشتباهی نازنین تو فکر کردی این چنین
من دارم از چشمان زیبایت شکایت میکنم
نه مهربان من بدان بی لطف چشم عاشقت
هر کجای دنیا که روم احساس غربت میکنم
بر روی باغ شانه ات هر وقت اندوهی نشست
در حمل بار غصه ات با شوق شرکت میکنم
یک شادی کوچک اگر از روی بام دل گذشت
 هر چند اندك باشد آن را با تو قسمت ميكنم...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 11:26 توسط *~ღ M@RY@M ღ~* |
 

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی
آره باز منم همون ديوونه ی هميشگی
فدای مهربونيات چه میکنی با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت
حال من رو اگه بخوای رنگ گلای قاليه
جای نگاهت بد جوری تو صحن چشمام خاليه
ابرا همه پيش منن اينجا هوا پر از غمه
از غصه هام هر چی بگم جون خودت بازم کمه
ديشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون
فرياد زدم يا تو بيا يا من و پيشت برسون
فدای تو! نمی دونی بی تو چه دردی کشيدم
حقيقت رو واست بگم... به آخر خط رسيدم

 

سلام...

سر سنگینی؟ عیبی نداره! بهتر از اینه که بشنوم غمگینی...

اون چیزی که مدتها پیش سپردمش دست تو، تو هم ازم گرفتیش و بردیش چطوره؟!

دلــــم رو میگم...

میشه یه کم بیشتر مواظبش باشی؟ آخه دیگه یه جای سالم روش نمونده! دیگه توان شکسته شدن نداره!

میدونی منم دارم سختی میکشم؟ اگه بیشتر از تو نباشه، کمترم نیس! دارم با یه عکست زندگی میکنم!

امروز یه بار دیگه سعی کردم طرح صورتت رو بکشم. ولی بازم توی طرح چشای نازت موندم! نمیدونم چرا وقتی با دقت به چشات نگاه میکنم و میخوام بکشمشون، یه جوری کم میارم! نمیتونم چشاتو بکشم...

دیگه رو تو برنگردون و چشای نازتو ازم نگیر!

الان دارم با قطره های کوچیکه اشکم، برای کلمه های آشفته ی ذهنم که نمیتونم به جمله تبدیلشون کنم، یه دریا درست میکنم که همشو بسپارم به دست دریا! چون یه مدته که تو دیگه پای حرفا و کلمه ها و دردو دلهام نمیشینی. یا حوصله نداری، یا کار داری، یا خسته ای...

راستی، از چی خسته ای؟ از کی خسته ای؟ از من یا از سرنوشت؟

 

پ.ن۱: "من کلبه ی خوشبختی تو را روزی با گلهای شوقم فرش خواهم کرد و برایت سایبانی از جنس پناه پروردگار خواهم ساخت و قشنگترین لحظه هایم را به پای ساده ترین دقایقت خواهم ریخت تا باز هم بدانی که من عاشق ترین پروانه ات بودم، مجنون ترین دیوانه ات هستم و چه بخواهی، چه نخواهی در دلم خواهی ماند و من هم در خانه ات میمانم"

پ.ن۲: هر ستاره شبی است که از تو دورم، آسمان چه پر ستاره است!

 


امروز ديدم ديگه داری من رو فراموش می کنی
فانوس آرزوهامونو داری خاموش ميكنی
گفتم واست نامه بدم نگی عجب چه بی وفاست
با اين که من خوب می دونم جواب نامه با خداست
عكسای نازنين تو با چند تا گل کنارمه
يه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه
تنها دليل زندگی با يه غمی دوست دارم
داغ دلم تازه ميشه اسمت و وقتی ميارم
وقتی تو نيستی چه کنم با اين دل بهونه گير
مگه نگفتم چشمات رو از چشم من هيچ وقت نگير
حرف منو به دل نگير همش مال غريبيه
تو رفتی و من غريب شدم چه دنيای عجيبيه


 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 16:2 توسط *~ღ M@RY@M ღ~* |
 

 

میخوام یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه

من باشم و تو باشی و یک شب مهتابی باشه

میخوام یه کاری بکنم شاید بگی دوسم داری

میخوام یه حرفی بزنم که دیگه تنهام نذاری

 

سلام...

اومدم واسه یه اعتراف...!

هیچ وقت دوست نداشتم واسه کسی چیزی بخونم! فرقی نداره چه شعر عاشقونه باشه چه یه متن غمگین و عاشقونه.

اما بذار اینبار برات اعتراف کنم!

من عاشق اون وقتهایی ام که واست شعر میخونم! اون وقتهایی که دور از چشمهای پر از اشک من سکوت میکنی! دلم میخواد لا به لاش یه چیزایی خودم اضافه کنم که دیرتر تموم بشه...!!

باید اون وقتی که دور از نگاه عاشق من همه ی مهربونیتو توی حرفای قشنگت میریزی تو چشای من نگاه کنی و اون احساس قشنگ رو ببینی...

یادته یه زمانی با مریم گفتنات دله من که خوبه دنیا تکون میخورد؟! یه جوری میگفتی مریم که انگار هزار تا حرف نگفته داری...

شاید اون وقتا مریمت بودم! شاید حالا دیگه یه کم دوسم داشته باشی... اون وقتا زیاد منتظرم نمیذاشتی! نمیذاشتی غصه هام سر به فلک بکشه...

اما حالام گلی نازنینی... حالا هم مثل اون وقتا عاشقتم... میمیرم واسه مریم گفتنات... دیوونه ی اون خنده های نازتم...!

 

پ.ن۱: قبول کن بی دلیلی بعضی وقتا قانع ترین دلیل دنیاس!

پ.ن۲: یادت باشه همیشه یه نفر با دوتا دست نیازمند بین زمین و آسمون و با یه قلب شکسته همیشه واست دعا میکنه! دعا واسه خوشبختی اونی که از همه بیشتر دوسش داره!

 

اگه بری یه وقت میای میبینی مریم نداری

اونوقت باید دسته گل و رو خاک مریم بذاری

اگه بری بیدای مجنون رو پریشون میکنم

سقف دل و بر سر آرزوهام ویرون میکنم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 21:37 توسط *~ღ M@RY@M ღ~* |
 

دانی من از تو چه میخواهم...؟

من تو باشم... تو... پای تا سر تو

زندگی گر هزار باره بود

بار دیگر تو... بار دیگر تو...

 

سلام...تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

توی این آپ دیگه واقعا میخوام حرفای دلمو بگم! بدون حاشیه...!تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

نمیدونم چرا این روزا قصه ی زندگی همه آدما تلخ شده! تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

اما من... مدتهاست که هر چی میگذره بی دلیل بیشتر و بیشتر دوستت دارم!

اینبار نه مثل لیلی، نه مثل مجنون و نه مثل تموم آدمهایی که اسطوره شدن!

دوستت دارم تنها مثل خودم، مثل مریم، تا هر وقت که بخوای دوستت دارم.

من همون مریم روزهای اولم، با این تفاوت که حالا بیشتر از قبل دوستت دارم!

فقط، مراقب چیزهایی شکستند و کاریشونم نمیشه کرد باش!

و مراقب اون چیزهایی که هنوز هم میشه مانع شکستنشون شد، باش!

دلم میخواد یه جوری زندگی کنم که آدما بهش میگن عجیب!

فقط به تو سلام کنم. فقط با تو حرف بزنم. فقط واسه تو دعا کنم. دستم فقط تو دست تو باشه!

اونوقت فقط تو بهم بگی مریم! فقط مریم تو باشم! به جاش  تو هم فقط مال من باشی...!

به اندازه کافی امروز زخم حسادتو رو دلم گذاشتی!

نکنه بیماره عشقتو عوض کنی؟ نکنه خسته ات کنم؟ نکنه...تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

یه قولی بهم بده...

قول بده که بیشتر از این از چشمات نیفتم... چون بی تو میمیرم...!

 

آری، آغاز دوست داشتن است

گر چه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست...

 

پ.ن۱: یه آدم چقدر میتونه تغییر کنه؟!تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com از شعر های فروغ فرخزاد و کتابای اسپنسر جانسون، رو آوردم به رمان های مودب پور...!!!!تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

پ.ن۲: از دو تا icon واقعا نفرت دارم!  >>>  و  !!

پ.ن3: پاییز نزدیکه و تو فرزند اول پاییزی!!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 13:23 توسط *~ღ M@RY@M ღ~* |
سلام...

بازم سر و کله ام پیدا شد!تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

دو تا وبلاگ قبلی پر...! اینجام فقط میخوام حرفای دلمو بنویسم!

۱۰ روز مونده به مدرسه ها دوباره زده به سرم!تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

یکی نیس بگه بچه برو بشین سره درسات... تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

میخوام حرف بزنم... ولی نمیدونم از کجا شروع کنم!تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

تو این مدت هر چی بلای آسمونی بود، سره من نازل شد!تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

ولی به قول یکی: مگر میشود با سنگ انداختن های پیاپی در آب، ماه را از آب گرفت؟!!!تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

پ.ن۱: تو رو خدا حرفامو باور کن... آخه با چه زبونی بگم...؟؟؟؟تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

پ.ن۲: براى داشتن چیزى كه تا حالا نداشتى، كسى باش كه تاحالا نبودى!

پ.ن۳: بقیه حرفامو بعدا میگم...!!!

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 14:43 توسط *~ღ M@RY@M ღ~* |